salam



بدون شرح



سال نو مبارک



يادي از«اول مهر»، روز شروع مدارس در ايران
. . . زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود. وقتي که از مدرسه مي‌آمديم، با بغضي چمبره زده در گلو و کف دستي تاول زده از ترکۀ آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلاي ما، و يا شايد به دلوجوئي از خودش، با همۀ دانايي که داشت زمزمه مي‌کرد: «بچه جون تو هنوز نميدوني. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله . . .!»واقعا که زندگي راستي چه زود مي‌گذرد! انگار همين ديروز بود که مادر با تعجيل و شتابي در قدم‌هايش دست تو را گرفته بود و در درازناي خياباني آنسوترک محله و خانه کشيده مي‌شد و به دنبال خودش مي‌کشاندت. دير شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودي و به دلشورۀ اولين روز مدرسه پا از پا برنداشته بودي، دير شده بود.مادر با گام‌هاي کشيده‌اش تو را به دنبال مي‌کشيد و بال چادرش در باد بال بال مي‌زد و کشيده مي‌شد. رگه‌اي از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهي که قدم‌هايش را سست مي‌کرد تا نفست راست شود و پس نيفتي، فرصتي مي‌شد تا نگاهت به نگاهش بيفتد. نگاهي که آميزه‌اي از غرور و ترحم بود. (غرور شايد از اينکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسيده. ترحم اما چرا. . .!؟) مي‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. مي‌رفتيد تا تو بماني و او برگردد. تجربۀ اولين جدايي‌ات شايد. تو در آن سوي در و ديوار و نيمکت و تخته‌هاي سياه مي‌ماندي و مادر تمام راه را، و اين بار نه به شتاب، که انگار دل‌شکسته و پاره‌اي از جانش در جايي جاي مانده برمي‌گشت، شايد حتي پاي چشمش هم تر شده بود. نمي‌دانستي. ولي اين را مي‌دانستي و حتما امروز هم به ياد داري. اينکه چه دلتنگ شده بودي. چه تنها مانده بودي. غربت غروبي پاييزي بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودي. . . مادر رفته بود و تو انگار تازه معناي آن حس ترحم را در نگاهش مي‌فهميدي. راستي که چقدر قابل ترحم بودي آن‌روز. . . روز اول مهر ماه سالي که براي اولين بار به مدرسه رفتي. . .

زندگي راستي چه زود مي‌گذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را مي‌گويم که از بند انگشت شروع مي‌شد و تا فرق سر تير مي‌کشيد.درد که مي‌گويم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شايد آنقدر تلخ و عذاب‌آور که مثل شکنجه.معلم خط را مي‌گويم. قلم‌هاي ني را که يادت هست؟ بارها از خودمان پرسيديم چرا وقتي معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگي انگشتانمان را در بند بند ني ضرب مي‌کرد، قلم ني نمي‌شکست!؟راستي که چه قلم‌هايي داشتيم. چه شيشه‌هاي مرکب‌هايي. چه ليقه‌هاي دواتي. . . يادت هست؟ چه خطي مي‌نوشتيم. «جور استاد به از مهر پدر» چه مي‌دانستيم. شايد هم استاد خط داشت جور مهر پدر را مي‌کشيد و ما نمي‌فهميديم.حرف مادر را يادت هست؟ اينکه: «بچه جون تو هنوز نمي‌فهمي. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله» و عجيب اينکه امروز و هنوز هم نمي‌فهميم. اينکه چرا و چطور يک معلم مي‌توانست آنهمه بد باشد.ولي نه. از حق هم نبايد گذشت. معلم‌ها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقي که شايد چند نفري را هم به کلاس و لباس معلم‌ها کشانده بود بگذريم، به گذار ايثار و مدرا و محبت مي‌رسيم که بسياري از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.چارسوق اين گذر به شمع وجود آن نازنينان روشن بود، و هم آنان، قلندران بيدار شب‌هاي بلند ندانستن‌هاي من و تو بودند. پس، يادشان در تاريک‌خانۀ خاطر ما روشن باد.
راستي که اين قافلۀ عمر چه زود مي‌گذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسه‌اي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادري‌مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشسته‌اي در گوشه‌اي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست.راستي که چقدر دلم تنگ است براي آن نيمکت چوبي رو به تخته سياه مدرسه‌ام. براي همهۀ بچه‌ها در حياط مدرسه. براي نقشۀ ايراني که آنجا در کلاس و بر ديوار آويزان بود. براي صداي گرم و روشن معلمم که به زبان مادري از سرزمين پدري مي‌گفت. . .

و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم مي‌رسيم. با کوله‌باري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم مي‌رسيم. نگفته، انگار که گفته‌ايم، گذشته‌ها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدري‌امان هستيم و زبان مادري بچه‌هايمان.قافلۀ عمر مي‌گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نيز با اين قافله همراهيم و مي‌رويم. خاطرات و يادهايمان پاک و کمرنگ مي‌شود. رشته‌هاي نقره‌اي و سفيدي که به نقد جواني خريده‌ايم، زينت موهايمان مي‌شود و نگاه‌هايمان نگران آينده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسه‌اي‌هاي قديم. همکلاسي‌هاي آن‌روزها. . .
برگرفته از وبلاگ پرند



تفاوتهاي زنان و مردان
آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي راپيدا كند.
روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز
شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد.
مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين
بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند
بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده
و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.
فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن
است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.
دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.
حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور
متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني
ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي
آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.
آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره
هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."
پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و
روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.
لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه
لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."
اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا
رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.
سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را يلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.
پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.



تحریم یا شرکت در انتخابات ، مسئله این است ....(2)
در مبحث قبلی به رقابتهای انتخاباتی در کشور و افرادی که کاندیدا هستند اشاره ای کوتاه کردیم که در واقع مقدمه ای است برای رسیدن به مطالب بعدی که به آنها خواهیم پرداخت.
امروز این برهمگان روشن است که دموکراسی بی نقص ترین شیوه برای اداره کشورهاست ، بقول چرچیل نخست وزیر بریتانیا در زمان جنگ دوم جهانی دموکراسی بدترین شیوه اداره هر کشور است اما بشر هنوز شیوه ای بهتر از آن برای اداره کشور ابداع نکرده است .
در سیستم جمهوری اسلامی ایران یا کلا هر سیستمی که مبتنی بر ایدئولوژی پایه گذاری و اداره شود اصولا مردم نقشی ندارند زیرا که سیستم به ایدئولوژی وفادارتر است تا به مردم ، در این نوع سیستمها مردم یا به عبارتی توده ها تنها بازیچه ای در دست حاکمانند که برای ژستهای خارجی حداکثر بعنوان ابزاری بکار گرفته می شوند . اثبات این نکته پیچیدگی ندارد زیرا حتی طرفداران دکتر معین بعنوان اصلاح طلبان پیشرو نیز اصرار بر مشارکت برمردم در صدر همه امور دارند در صورتیکه در کشورهایی که دموکراسی در آنها نهادینه شده است و دولتها نیاز به ژستهای اینگونه ندارند بیشتر کیفیت انتخاب مهم است تا کمیت شرکت کنندگان زیرا در این کشورها بصورت پیش فرض عده بسیار زیادی از مردم چون در خود تخصصی در زمینه مسائل سیاسی ، اقتصادی و... احساس نمی کنند ترجیح می دهند به نخبگان جامعه خود اعتماد کنند و با شرکت نکردن در انتخابات این لطف را به جامعه می کنند که دچار اشتباه نشوند. اما در کشور ما افتخار می کنند که در فلان دهات دور افتاده پیرمرد یا پیرزنی صد و چند ساله با هزار سلام و صلوات در انتخابات شرکت کرده است در حالیکه نه سوادی دارد و نه آگاهی نسبت به مسائل مختلف جامعه ، اما افتخار می کنند که در تعیین سرنوشت !!!! خود شرکت کرده است . این نوع کارها جز مضحکه ای نیست زیرا اگر دموکراسی در جامعه نهادینه شده باشد اصولا کمیت شرکت کنندگان اهمیتی ندارد اتفاقا اگر در جامعه ای بیش از 70 درصد افراد در انتخابات شرکت کنند نشانه ای از وجود عدم توازن در جامعه تلقی می شود زیرا دموکراسی همراه با خود تخصص گرایی و عدم علاقه بعضی قشرهای جامعه به شرکت در انتخابات را دارد.
نمونه های دموکراسی های صددرصدی را درکشورهایی چون عراق زمان صدام – کره شمالی – کوبا و چند نوع از این کشورها دیده ایم .
به نظر من تعداد کمی که انتخاب درستی بکنند بهتر از تعداد زیادی است که انتخاب غلط انجام دهند و هزینه های بی شماری را به گردن همه افراد جامعه قرار دهند .
نمونه هایی وجود دارد از زمانی که در جامعه ما نخبگان و افراد تحصیل کرده زمام امور در انتخابات را در دست نگرفتند که به نتایج بدی منتهی شد (انتخابات شورای شهر دوم- مجلس هفتم) در این حالت توده مردم وارد صحنه شد و شد آنچه نباید می شد.
اما زمانی هم هست که توده مردم دست در دست نخبگان سیاسی همه به قهقرا می روند که تبدیل به یک فاجعه می شود که از انقلاب 57 می توان بعنوان نمونه نام برد .
پس به این نتیجه می رسیم که نخبگان سیاسی – اقتصادی و فرهنگی هر جامعه همواره باید در مسیری جدای از توده ها حرکت کنند تا باعث فاجع نشود و هم باید بتوانند رهبری بخش عظیمی از توده ها را با جهت دادن به خواسته های آنها در مسیر صحیح عهده دار شوند تا نتایج بد دموکراسی مهار شود.
(ادامه دارد)



تحریم یا شرکت در انتخابات ، مسئله این است ....(1)
این روزها در میان طیفهای مختلف جامعه بحث شرکت یا عدم شرکت در نهمین انتخابات ریاست جمهوری بحثی است داغ و پر مخاطب که افراد مختلف نظرات خود را پیرامون این مسئله بیان می کنند که این از دو جهت جای بسی خوشحالی است :
1- جامعه جوان ایران در حال رسیدن به بلوغ تاریخی خویش است بلوغی که از انقلاب مشروطیت آغاز گشته و فرایندی است کند اما بی بازگشت .
2- جامعه ایران دانسته است برای زندگی بهتر باید بر سرنوشت خویش تاثیرگذار باشد و بهترین راه برای نیل به این هدف دموکراسی است .
اما آیا در شرایط فعلی که کشور ما دچار مشکلات عریض و طویل ناشی از ربع قرن حکومت اسلامی است کدام راهکار باید از سوی سیاستمداران و مردم اتخاذ گردد که نتیجه ای مطلوب در بر داشته باشد این سوالی است که تا دو هفته جوابی خواهد داشت و در آن هنگام همه ما می فهمیم که کدام راهکار توسط توده مردم انتخاب شده است.
در همه جای دنیا سیاست یک علم است علمی که افراد پس از سالها تحصیل آکادمیک و تجربه اندوختن در سطوح پایین تر مسئولیت بدست می آورند و در کشورهای پیشرفته افراد در سنین بین 45 تا 60 سال که بلوغ خود در عرصه مدیریت و سیاست رسیده اند می توانند مسئولیت مهمی چون نخست وزیری یا ریاست جمهوری را بعهده بگیرند که همانطور که همه می دانیم در کشور ما بخاطر قانون اساسی ناقصی که موجود است و عدم وجود سندیکاها ، احزاب و نهادهای مدنی این روند عملا وجود ندارد .
در این میان است که ناگهان افرادی بعنوان کاندیداهای ریاست جمهوری مطرح می شوند که نگاهی به اسامی و سوابق آنها نشانه خوبی به مردم نمی دهد .
کاندیداهای اصلاح طلبان :
سه کاندیدای به ظاهر اصلاح طلب افرادی هستند که دوتن از آنها هیچ پایگاه مردمی ندارند طوریکه گویا از سر لج بازی کودکانه وارد این بازی شده اند ، روحانی کاندیدای مدعی اصلاح طلبی در آخرین انتخابات تهران حتی نتوانست در جمع سی نفره قرار گیرد و حتی در دوره قبل از آن نیز که اصلاح طلبان کرسیهای مجلس را فتح کردند این فرد در تهران نفر 26 یا 27 بود بنابراین هیچ منطقی توجیه گر حضور وی در انتخابات نیست ، بقول دوستی عمر فکری این جماعت سالهاست که به پایان رسیده است .
اما دکتر معین شاخص ترین کاندیدای اصلاح طلبان است که پس از کش و قوسی چند روزه وارد عرصه کارزار شده است ، او که پزشک است حداکثر می توانست مدیر یک دانشگاه پزشکی باشد نه رئیس جمهور ، بر می گردیم به صحبت بالا ریاست دولت علم می خواهد و یک پزشک نمی تواند در این مسند طبق استانداردهای جهانی قرار گیرد زیرا ماهیت علمی که او آموخته است با این کار سنخیتی ندارد.
درباره کاندیداهای محافظه کار نیز چندان تفاوتی نمی کند ، از شهرداری که هوای ژاک شیراک شدن در سر دارد تا خلبانی که بقول مسعود بهنود در ظاهرش توهینی به مردم است تا سردار شکست خورده جنگ و البته سردار شکست خورده سازندگی و رئیس نچسب سابق صدا و سیما که حتی ظاهر جذابی هم ندارد هیچ کدام نمی توانند مشکل گشای کلاف سردرگم ایران شوند زیرا همه آنها در پستهای سابق خودشان نه تنها راه گشا که خود عامل بسیاری از مشکلات بوده اند پس کسی که در پستهای پایین تر طبق یک محاسبه ساده مهندسی ناموفق عمل نموده است چگونه می تواند در پستی بالاتر با اختیارات بیشتر و البته درصد خطای بالاتر زندگی بهتری را برای مردم فراهم آورد.
(ادامه دارد)



وقتی آدم نمی نویسه خیلی سخت می شه نوشتن و گفتن ، اما بالاخره وبلاگ باید آپدیت بشه دیگه.
این روزها حسابی همه سرشون گرمه ، بعد از خوردن و خوابیدنهای نوروز یا مسافرتهای نصف و نیمه اش همه درگیر کار شدند ، انشائ االله مبارک باشد بالاخره می خواهیم در دولت کریمه اسلامی در زمانی که ظهور آقا امام زمان بسیار بسیار نزدیک است !!!!! بد است که دارالقرای اسلامی از کشورهایی مثل آمریکا و ژاپن و اروپایی های کافر از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر باشد.
خدا را شکر از لحاظ معنوی که بهترین در دنیا هستیم ، مطمئنا با حضور گسترده و پرشکوه در انتخابات آینده اقتصادی کشور امام زمان را هم تامین می کنیم.
اینهم بعنوان دروغ سیزده بپذیرید.
تا بعد ......



وقتی آدم نمی نویسه خیلی سخت می شه نوشتن و گفتن ، اما بالاخره وبلاگ باید آپدیت بشه دیگه.
این روزها حسابی همه سرشون گرمه ، بعد از خوردن و خوابیدنهای نوروز یا مسافرتهای نصف و نیمه اش همه درگیر کار شدند ، انشائ االله مبارک باشد بالاخره می خواهیم در دولت کریمه اسلامی در زمانی که ظهور آقا امام زمان بسیار بسیار نزدیک است !!!!! بد است که دارالقرای اسلامی از کشورهایی مثل آمریکا و ژاپن و اروپایی های کافر از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر باشد.
خدا را شکر از لحاظ معنوی که بهترین در دنیا هستیم ، مطمئنا با حضور گسترده و پرشکوه در انتخابات آینده اقتصادی کشور امام زمان را هم تامین می کنیم.
اینهم بعنوان دروغ سیزده بپذیرید.
تا بعد ......



باز نوروز آمد و بوی دیوانه کننده بهار . بوی نوازش دهنده جان عاشقان و یادگار غلبه سبزی و پاکی بر جان وتن طبیعت و آدمیان، و چه زیباست این نوروز آنهنگام که درک شود و زیبایی آن با زشتی مادیات آغشته نگردد.
عید است و موسم گل و عشق و جوانی و شور و دلواپسیهای عاشقانه برای سال پیش رو و این حکایت آدمی است که همواره از نیامده می هراسد و بر گذشته افسوس می خورد.
ما آدمیان را گویا نوروز فرصتی است برای دیدن زیباییهای طبیعت و به خود اندیشیدن و نگرشی نو در چارچوب برنامه ای نو برای آینده زندگی و زیستنی بهتر و آینده ای ناب تر و بهتر.
به امید زیباترین لحظه ها برای همه انسانهای با شرافت و وطنی آباد و آزاد و زیستنی پر از مهر و سعادت.
مهربانم ، با تو نوروز به رنگ دگر است
با تو نوروز، با نو شدنی همراه است
با تو نوروز همه اش خوشبختی است
همه اش بهروزی است
و سعادت در آن مستولی است
با تو هر لحظه من نوروز است
با تو از عشق سخن خواهم گفت
امسال و همه سال
تا بدانی که هر لحظه برایم با تو
روز نو نوروزی است
با تو هم پیمانم در چنین نوروزی
در چنین موهبتی
در چنین بستانی
با تو هم آوازم، در ره زندگیم
با تو من عاشق عشقم
نازنین
با تو من عاشقانه ترین آوازم.



نمایشگاه Cebit2005 در آلمان
هنوز هستند كسانى كه بجاى بارگيرى يا پياده‌كردن موسيقى از اينترنت، هنوز سى.دى مى‌خرند؛ با موبايل خود فقط تلفن مى‌كنند، در حاليكه مى‌توانند حتا بدون سيستم جهت‌ياب Navigation اتومبيل خود را پارك كنند؛ عكس‌هايشان را هنوز در آلبوم خانوادگى مى‌چسبانند و نه آنكه در بر روى ديسك كامپيوتر بگذارند. روز چهارشنبه نهم مارس نمايشگاه بين‌المللى عظيم CeBIT در شهر هانوفر آلمان گشايش يافت و اين تنها مصرف‌كنندگان نيستند كه از اين نمايشگاه ديدار خواهند كرد.
ديگر آنزمان گذشته است كه صنعت كامپيوتر تصور مى‌كرد كه در نمايشگاه CeBIT تنها كارشناسان اين رشته را به نمايشگاه جذب كنند و بازديدكنندگان خصوصى را كه بيشتر مزاحم بودند را به قسمت CeBIT home بفرستند تا به پرسش‌هاى ايشان كه بيشتر براى كاربرد خصوصى از كامپيوتر بوده، در اين قسمت پاسخ داده شود. ولى مدت پنج سال است كه اين home ديگر برچيده شده است و ديگر كسى به ذهنش خطور نمى‌كند كه دو بخش كامپيوتر PC، يعنى home و business را از يكديگر جدا كند، برعكس اين دو دنياى PC بطور روزافزونى در تنگاتنگ با يكديگر رشد مى‌كنند. بايد پرسيد، اين رشته‌ى اقتصادى بدون كاربران خصوصى چه سرنوشتى خواهد داشت؟
بايد گفت كه نمايشگاه CeBIT 2005 سمت و سوى اين رشته‌ى اقتصادى را دقيق‌تر روشن مى‌كند: كامپيوتر مدت‌هاست كه بخشى از حيات خصوصى انسان‌ها شده و اين گرايش بطور فزاينده‌اى ادامه خواهد داشت: از مينى‌كامپيوترها براى تلفن‌كردن موبايل استفاده مى‌كنيم، پول نقدمان را از اتومات‌هاى كامپيوترى بانك‌ها دريافت مى‌كنيم، اتومبيل‌مان را مجهز به دستگاه‌هاى مختلف ديجيتال كامپيوترى كرده‌ايم و عكس‌هايمان را در دوربين ديجيتالى ضبط كرده و بر روى CD مى‌سوزانيم.
كاربرد امكانات كامپيوترى در حيات خصوصى انسان‌ها لحظه به لحظه رو به فزونى است. كامپيوتر ديگر تنها يك ابزار كمكى براى عقلايى كردن كار و توليد نيست. كامپيوتر مدت‌هاست كه ديوار بى‌اعتمادى و شك و ترديد شهروندان را شكسته است. حال اين مصرف‌كننده است كه بايد پا به پاى ابداعات و توليدات جديد حركت كند، و يا اينكه اين رشته‌ى اقتصادى بر اساس نياز مصرف‌كنندگان جهت گيرد.
نرم‌افزارهايى موسوم به Killerapplication كه چندين وظيفه را برعهده دارند، مانند تنظيم خانگى موسيقى، ويدئو، عكس، فيلم و اينترنت، بطوريكه در هر اتاقى بتوان از آن استفاده كرد و همه از يك كامپيوتر هدايت مى‌شوند و همين كامپيوتر همزمان شوفاژ و آژير خطر خانه و سيستم تلفن را هم كنترل مى‌كند، چنين نرم‌افزارى هرچند كه در نمايشگاه CeBIT هنوز عرضه نشده، ولى شواهدى در دست است كه در آينده‌اى نزديك چنين امكانى در اختيار كاربران قرار خواهد گرفت.
تا دستيابى بى‌عيب و نقص به اين امكان، بى‌شك توليدات پر از نقص وايراد به بازار خواهد آمد، ولى ضبط مستقيم ويدئويى بدون ميان‌پرده‌هاى تبليغاتى بر روى ديسك سخت و يا موبايل‌هاى UMTS كه مى‌توان بر روى صفحه‌ى آن فيلم تماشا كرد و يا يك PC براى اتومبيل، همه‌ى اينها پرسش‌هايى براى آينده‌ى نزديك هستند.
نمايشگاه CeBIT 2005 به افكار عمومى نشان‌ مى‌دهد كه چه امكاناتى در پس اين صنعت نهفته مانده كه مى‌تواند در حوزه‌ى خصوصى شهروندان تأثيرات شگرف از خود برجاى گذارد



اما نسل بعد از انقلاب........
نسلی که در میان خون و آتش پدید آمد ، نسلی که ثمره انقلابی خونین بود ثابت کرد که تئوری های بزرگان جامعه شناسی و علوم سیاسی درست است . به این دلیل که این نسل فاصله بسیاری با نسلهای پیش از خود دارد و نگاهی متفاوت به پیرامون خود ، از این رو همواره با نسل پیشین در حال ستیز ظاهری و باطنی است این نسل در میان شعارهای گوشخراش انقلابی بار آمده است و جالب اینکه کمترین علاقه ای به این شعارها ندارد برای او خود زندگی مهم است . نسل سوخته نسل اعتیاد و اکس و پارتیهای شبانه (آنهم با هزاران ترس و خطر) نسل وقیح از نظر پیشینیان و نسلی که به سادگی از پدران خویش انتقاد می کند و هر آینه اعتقادات آنان را به مضحکه می گیرد نسل انقلاب در جولانگاه دهه هشتاد حق خود را از زندگی می طلبد .
در این میان بخشی از این نسل نیز که شاید دل در گرو مذهب دارد در این روزها به عزاداری می پردازد اما چگونه و با چه شیوه ای این مهم است ، این عزاداریها بیشتر به رقصهای کارنوالهای آمریکای جنوبی شبیه است تا عزاداریهای گذشتگان و این است که دل دکانداران دین را می لرزاند دیگر جوانان قصه های آنان را باور ندارند در خوش بینانه ترین حالت برای جوانان مذهبی دهه محرم شبهایی است که آنان در هیئتها و خیابانها عقده های خود را در رقص و پایکوبی خالی می کنند و دیگر جوانان نیز که تکلیفشان مشخص است که دنبال چه هستند .
در واقع محرم بهانه ایست برای پارتی های شبانه در زمانه ای که همه را به نوعی خسته کرده و یک نیاز روحی برای جوانانی محروم از بسیاری امکانات رفاهی و تفریحی.
این نسل بساط خرافه گرایی و دکانداران دین را تعطیل خواهد کرد من در این تردیدی ندارم .



عاشورا ، حماسه تا واقعیت امروز جامعه ما .........
خارج از این موضوع که چه اعتقادی راجع به مذهب ریشه های تاریخی آن اتفاقاتی که افتاده ، صحت و سقم آن و همینطور برداشت درست و شایسته نسبت به موضوع دین و ایدئولوژی کدام برداشت است اما رفتار شناسی مردم و بسیاری از دکانداران دین در این میان موضوع جالب و قابل اشاره ایست.
حادثه کربلا در تاریخ تشیع بعنوان اتفاقی خونین و دردناک مطرح بوده و از چند قرن گذشته (دقیقا پس از چیرگی تشیع در ایران با شمشیر شاهان صفوی) مردم ایران مناسک بی شماری در رسای این واقعه برگزار می کنند. در گذشته یعنی دوران قاجار و ماقبل از آن که جامعه همچنان حالت سنتی خود را حفظ کرده بود این مراسم رنگ و بوی خاص خود را داشت . بعبارتی اگر به تاریخ ایران از بعد از دانشمندانی چون خیام و بوعلی و ابوریحان به این سو بنگرید شاید قرنها سکوت علمی را در این جامعه مشاهده می کنید که تنها زمینه ای که رشد که می توان آنرا درخشان دانست بخش ادبیات و ظهور بزرگانی چون حافظ و سعدی و مولاناست و الا دانشمندی که در آن دوره شهرتی عالم گیر داشته و بتوان از آن بعنوان افتخاری برای ایران و ایرانی نام برد من به یاد ندارم (به جز یک دوره کوتاه و گذرا در دوران شاه عباس صفوی) پس می توان نتیجه گرفت که ایران قبل از انقلاب مشروطیت از نظر بافت عوام و سنتی تفاوت چندانی با قرنها قبل نداشته است و پیشرفت چندانی در مناسبات عادی مردمان پیش نیامده است .
عزاداری آن دوران حال و هوای خاص خود را داشته و قطعا با بافت فکری آن دوران هر خرافه ای را که انسان بشنود جای تعجبی ندارد . حال این سوال مطرح می شود در ایران امروز چرا شاهد این رفتارها هستیم و آیا دلایل و تفاوتهایی بین این رفتارها و افکار وجود دارد یا خیر؟
اگر تاریخ معاصر ایران را بعد از روی کار آمدن پهلوی بررسی کنیم ، با توجه به اینکه دولتمردان آن دوره دنبال رو مدرنیته و تجدد در تمامی ارکان جامعه بودند و دید آنها ساختن اروپایی در دل خاورمیانه بود بطور طبیعی با اینگونه رفتارهای تاریخی و اغلب خرافه آمیز و خالی از واقعیتهای تاریخی مخالف بودند و این مخالفت را بطور آشکار و پنهان نشان می دادند که این به ابزاری در دست دکانداران دین در راستای رسیدن به اهداف شومشان تبدیل می شد و آنها می توانستند مردم را حول این محور بسیج کنند زیرا هنوز در آن زمان کوس رسوایی آنها اینچنین گوش فلک را کر نکرده بود و از طرفی هم ایرانی را عادت این است که از هر چه نهی شود نا خود آگاه به آن رفتار حریص تر می شود .
این حکایت آن دوران بود.
اما حکایت بعد از انقلاب .....
عده ای چنان شیفته این خرافه ها بودند و باور کرده بودند که در اندک مدتی را قدس از کربلا خواهد گذشت و ایشان را گمان نبود که معادلات جهانی را بیش از هزاران دانشگاه و مرکز علمی شکل می دهند نه مغزهایی بیمار و علیل که همچنان در بند تفسیر وتعبیر قضایای هزار سال پیش نیز عاجز است و دروغهایی بهم می بافد که هیچ کجای تاریخ اثری از آنها نیست .
از آن شیفتگان بسیاری قربانی هوس شوم دیگران گشتند و بسیاری علیل و افسرده همچنان روزگار می گذرانند و در حسرت آرمانهای سوخته اشک می ریزند و نفرین می کنند آنهایی را که فریبشان دادند بی آنکه فکر کنند آن آرمانهااز آغاز دست نیافتنی بودند . عده دیگر نیز به نوکیسگان ثروتمندی تبدیل شدند که هم اکنون چنان بختکی بر روی منابع مالی و اقتصادی کشور افتاده اند و سیری پذیر نیستند.
اما نسل بعد از انقلاب....
(ادامه دارد)





در پيش بي‎دردان چرا فرياد بي‎حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم

در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم

اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم

آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم

از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم

روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم

غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم



O' Ali, No one recognized you exept the God and me

ای علی! ترا هیچکس نشناخت جز خدا و من.


About me

Last posts

Archives

Links


ATOM 0.3